اولین عروسی آیلایی
روز یکشنبه ٥/٦/٩١ با انواع ماجرا ها بالاخره آماده شدیم (البته با تاخیر فراوان) تا به عروسی خاله یاسی بریم( مبارکه خاله یاسی) . این اولین عروسی هست که خانمی رسما دعوت شده بود . اولش که هنوز وارد سالن نشده بودیم نازدونه هیچ عکس العملی نشون نمی داد آروم کنار من ایستاده بود اما همین که به سالن وارد شدیم و چشم آیلایی به انبوه جمعیت خانمها افتاد خیلی ترسید و چنان از دامن من نگه داشته بود که اجازه هیچ حرکتی نمی داد فقط نازنین مامان چون ناهارش رو ١٢ ظهر خورده بود حسابی گرسنش بود و دلی از عزا درآورد . در آخر مراسم که مهمونها در حال رفتن بودن تازه یخ آیلا گلی باز شده بود و از این طرف به اونطرف می دوید . حالا سر شام که هنوز خیلی از مهمونها هم سرنرسیده بودند نازدونه در گشت و گذار و جابه جایی صندلیش بود . اما سر شام خودش خیلی خوب از سوپش نوش جون کرد و کمی هم برنج خورد . بعد از شام ما خدا حافظی کردیم و به خونه برگشتیم و خانمی هم اصلا تو ماشین نخوابید و دایم صحبت می کرد که یک دفعه به من یک چیزی رو شیشه ماشین نشون داد که دیدم یک پر به شیشه چسبیده و باعث ترس خانم کوچولو شده دستاشو گرفتم و براش توضیح دادم که چیه و گفتم که بعدا بابایی اونو می شوره کم کم آرام شد تا به خونه رسیدیم.

موش موشک داره بادوم نوش جان می کنه

دست خاله ناتاشا درد نکنه براش خیار پوست کنده

شیطون در حال بدو بدو کردن در سالن

آخر مجلس هم دست از شیطونی برنداشته .


اولین عروسی آیلایی
